لا مذهب
ولی بی دین لا مذهب زیارتش ثواب داره...

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش/بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

 

توی فروردین 91، 25 فروردین 91، ده روز بعد از اون شمارش معکوس خاص، دارم پینک،صورتی، لامذهب یا کید کت رو به پایان می رسونم!

فکر می کنم راهی که اومدم خیلی اشتباه بوده!

فکر می کنم تا همین جا کافی بوده!

تعطیل می کنم اینجا رو که بی خبر بمونم از همه ی دوستای وبلاگی!

که خوش باشن!

حذف نمی کنم چون بهتره هرجا که می رم گهگاهی اینجا رو باز کنم و بخونم و حماقت هامو مرور کنم!

شاد باشید!

شاد واقعی باشید!

[ جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

آخر این شماره معکوس، یه انفجار عظیم و هیجان انگیز بود!انفجاری که پنج ساعت و نیم طول کشید و ما شاد بودیم و حالا به قول تو یه گردنه ی مهم رو با موفقیت رد کردیم.

حالای من خیلی متفاوته با دیروز صبح!

من بیدار شدم و رویا تموم شد و واقعیت رو دیدم.

و شیرینی رویا در برابر واقعیت هیچ بود!

دیدی اومدم؟

گفته بودم که میام!

گفته بودم که دوری تموم می شه!

حالا تو هرقدر هم که دور باشی، نزدیک تر از نزدیکی!

ما از هم شاد می شیم!

مطمئنم!

 

16 فروردین 91

[ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

امروز آخرین روز شمارش معکوسه!

و فردا اولین روز یه اتفاق خیلی مهم!

« یک »

[ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ صبا ]

« دو »

 

انفجار نزدیکه!!!

[ یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

سلام دایی

امروز! نمی دونم چجوری بگم!

امروز باید یک سال به عمر تو اضافه می شد ولی تو الان ده ماهه که ثابت شدی!

ده ماهه که توی چهل و سه سالگی موندی و دیگه هیچوقت به سال های عمرت اضافه نمی شه و در عوض تو کم شدی!

بیشتر از این حرفی نیست!

43+1 سالگیت ، نمی دونم باید بگم مبارک یا...

فکر کنم بهتره بگم از این به بعد دوازده فروردین، روز تولد توئی که نیستی، گرامی...

[ شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

« چار »

 

خسته شدم!

چرا هرکدوم از این روزا اندازه ی یک سال می گذره؟!

[ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

« شیش »

[ چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

« هفت »

[ سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

« هشت »

[ دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

« نه»

[ یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٤ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

بهارتان بهاری باد!

 

___________________________________

«ده»

 

[ شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

همیشه توی آخرین ها،دلهره ی اولین هایی رو داشتم که انتظار اومدنشون رو می کشیدم.

اما اینبار این اولین، اومدن یا نیومدنش برام تفاوتی نداره. هرچند که میاد. 91 هم میاد. و 90 داره می ره.

می ترسم از رفتن 90 نکبت بار خوشحال بشم چون ممکنه 91 بدتر از امسال باشه. 90 با غصه شروع شد،اواسطش غصه به اوج رسید و کم کم کمی شادی با طوفان اومد و همون طوفان این روزا اون شادی رو برد و باز یه غصه ی اوج گرفته موند.

می تونم بگم عیبی نداره. تحمل می کنم. اینم از آخر 90.

نودی که دوست دارم با سکوت بره. دوست دارم پشت سرش فقط نگاه های نفرت بارم باشه و بره. و برای 91 در رو باز بذارم و پشتم رو بکنم که اگه دوست داره بیاد و اگه نه،راهش رو بکشه و بره.

کاش بیدار شی دایی

و کاش بیدار شی ا....

 

مرتبط:

آخر 88

آخر 89

[ جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

On March 31 at 8:30 pm local time, hundreds of millions of people around the world will turn off their lights for Earth Hour, the world's largest collective display of commitment to protect the planet.

 

Will you join us? By turning off your lights for just 60 minutes on March 31 you can take a positive action for the environment.

 

Pledge your support

 

 

Earth Hour is an invitation to change your world. We only have one planet. You can help protect it.

[ جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

این قطره های خون کف دستم رو هیچوقت، واقعا" هیچوقت فراموش نمی کنم...

[ جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

مهدی،

اون پیچ زندگی که قراره ازش جون به در نبرم نزدیکه!

حسش می کنم!

[ سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

سراج می خواند:

باری که حملش ناید ز گردون

جز ما ضعیفان حامل ندارد...

p.s.

حجمم کم شده غریبه. این موبایل تازگی ها برای دستم بزرگ شده

[ سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ] [ صبا ]

شاید امروز وقتش باشد

که بیدار شی صبا!

رویا رو به پایان است...

[ جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

مامان!

زود برگرد!

خیلی منتظرم!

خیلی!

الان فقط تو باید باشی!

برگرد

[ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ صبا ]

سلام مامان،

می دونم که تا حالا برای تو نامه ننوشتم اما نمی دونستم که نامه نوشتن برای یک مامان که تو باشی و کمی هم از جنس فولاد زره، اینقدر سخت باشه.

می دونی چرا این نامه رو مثلا" روی میزت یا بالاسرت وقتی که خوابی یا چنین جاهایی نذاشتم و اینجا دارم می نویسم؟

چون خیلی وقت ها، از خیلی از یک دستی های آگاهانه ای که ازت خوردم فهمیدم که تو یکی از پر و پا قرص ترین خواننده های اینجا هستی!

خوب یک دستی زدم بهت. مگه نه؟

بذار اصل نامه رو شروع کنم:

تو عینی ترین شاهد این روزهای منی!یا بهتر بگم از بیخ، تو تنها کسی بودی که برای گفتن این راز عجیب و غریب که چند سال بود من و تو فقط می دونستیم، بهت اعتماد کردم.

می فهمم مامان که نگرانی. نگران بیشتر شدن این وابستگی یا بهتر بگم، دلبستگی و اصلا" نه! هر دو!

اما زنده شدنم رو هم می بینی مامان؟

یادت هست اون روزایی رو که بهتره این آخرین باری باشه که ازشون یاد می کنیم؟

یادت هست آخر مرداد رو که من گند زدم به زندگیم و تو و بابا به روم هم نیاوردین؟

چهره ی من یادت هست؟

خودت هم خوب می دونی چیزی که الان نگرانشی من رو به حرکت وادار کرد،من مرده بودم مامان!

من رو زنده کرد!

اما دیدی که عشق من به اون، تو رو هم در مقابلش خاموش کرد؟

مامان می خوام از این به بعد وقتی نگران من و اون و این رابطه ی سخت و دور می شی، به اون شب های لعنتی فکر کنی که نمی دونستی من کجام اما می دونستی اون حواسش هست!

یاد خبر اشک ریختن من با یه عکس بیفتی بعد از اون بی خبری ها!

یاد خنده های من پشت تلفنی که گوشی رو با تمام وجود گرفتم دستم و با عشق صدای زندگیم رو گوش می دم بیفت!

یاد عشق ورزیدن من به اون کتاب ارزشمند بیفت!

مامان!

بزرگ شدن من رو می بینی؟

 

p.s.

برای این دو شبی که گوش شدی برای من ممنون!

هرچند وظیفت بود!

[ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ صبا ]

اومدم جای جدید

عمرا" اگه کسی بتونه بگه آدرس اینجا بر چه اساسی انتخاب شده.

[ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

روزهایی که بود، سخت بود!

شادمانی، آرامش، و روانی زندگی آرزومندم برایتان!

ایام به کام!

[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

از کوهٍ خوبی ِ این روزهاست که زندگی دوباره جاری شد...

[ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

تو را دوست دارم،
چون نان و نمک.
چون آبی خنک،
که شب هنگام با عطش بیدار شده
و از شیر آب می نوشم

چون هیجان، شادی و نگرانی باز کردن بسته پستی
که نمی دانی درون آن چیست؟

تو را دوست دارم
چون اولین عبور از فراز دریا
چون دلشوره ای در غروب استانبول

تو را دوست دارم
چون گفتن “ شکر، زندگی میگذرد “ ...

ناظم حکمت

[ پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ صبا ]

گاهی رویا بسیار نزدیک است...

[ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ صبا ]

وقتی بابا شروع کرد، سست شدم.

سرم رو گذاشتم روی پات و باهاش دم گرفتم!

و تو نفهمیدی که من چی شدم با بوی جوی مولیان و موهام رو نوازش کردی!

و من این نوازش ها رو نمی فهمیدم!

[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

از همون روز، از روز لجاجت من، از روز حماقت من، از اون شب وسط دی که تو رفتی، دیگه هیچ چیز عادی نشد. حتی شش ماه بعد که تو بودی، باز هم عادی نبود.88 دیگه تکرار نشد. به جاش 89 اومد، خوب نبود. 90 که اومد...

هنوز دلم با همه ی وجود می خوادت. جالبه واست این همه وقاحت. نه؟

می دونم که دیگه دستام از بودنت تهی شده.

تو رفتی، رفتی، رفتی...

راهت دور شده.

راه من و تو که روز و شب با هم بودیم...

[ شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

ممنون مامان و بابا که در کنار تربیت به من شخصیت دادین.

[ یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

[ پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

گاهی فقط در همین حد خوبی هات جواب داره صبا!!!!!!!!!!!

[ پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ]
کیم و چیم؟

من خودم هستم... شاید بعدا" اضافه هم بشوم...
امکانات وب