بیراهه
قالب وبلاگ

خیلی قدیم تر ها هم نه، تا همین ده سال پیش، فاسد ترین مردها و زن ها که ازدواج می کردن، نه تنها اطرافیان بلکه یک شهر شاید، نفس راحتی می کشیدن.

بالاخره هرجوری که بود دست و پای خودشون یا همسرشون رو جمع می کردن و تقریبا دیگه خطری از جانب اون ها کسی رو تهدید نمی کرد.

این روزها اما، زندگی ها عجیب شده. هیچکس حریم خودش و خونوادش رو رعایت نمی کنه...

نقش همسری به هیچ بند شده و با بادی زندگی ها رها می شن و شاید بدتر از اون...

... به تحقیر، خشونت و در نهایت مرگ عزیزی ختم می شن.

سمیه ی 31 ساله، عزیز ِ خانواده ای بود. خواهر کوچکتر بود... همسری بود که هفت سال برای زندگی مشترکش نهایت تلاشش رو کرد...مادر بچه ای بود... پرستار بیمارستانی بود...و الان واقعا دوست دارم بگم تنها حماقتش عاشق شدنش بود...

و خب...

شوهری که عاشقش بود رو با کسی دید...

سکوت کرد

شوهر بهش گفت عاشق شده و می خواد ازدواج کنه...

باز هم سکوت کرد

و در نهایت شوهری که عاشقش بود، راه نفسش رو بست که به عشقش برسه...

و سمیه رفت زیر خاک

و بچه ای بی مادر شد

و شوهر قاتل شد

زندگی ها به کجا می رن؟

مسوولیت ها چطور؟

وجدان کجاست؟

عاطفه رو چند حساب می کنن این روزها؟

 

دردانه: معصومه... معصومه... معصومه... 

داغ خواهر سنگینه

سوختی

می دونم

[ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

انگار امشب باید بوی خاطره می داد. بوی روزهای خونه مجردی!

که با همه ی خستگی یک چیزی این وقت شب بیدارم کنه و بگه پاشو لپ تاپ ر زیر و رو کن و حتی شده از توی یک آهنگ بکشش بیرون و کنارش بشین.

یک آهنگ بود که پارسال بدجور هوایی ام می کرد:

حتی به هوا حسادت می کنم

به صدای پا حسادت می کنم

من به نوری که رو دستاته حسادت می کنم

یک آهنگ از مهرداد آسمانی

عجیب بود این آهنگ

همیشه به یک رقص عجیب و خلاقانه وادارم می کرد

امشب هم

بعد از یک سال شاید کمتر امشب رقصیدم

و تو از آهنگ بیرون اومدی و نگاهم کردی

به دست هام که نگاه می کنم می بینم که روزهایی که بودی شفاف تر و ترد تر بودند

همه چیز شاداب تر بود

حتی آرایش روی صورت من

حتی بالاپوش آبی روی تن من

کجاست اصلا اون بالا پوش...

[ پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

باز باران بلا

باز آوار مصیبت

[ یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

امروز قرار بود یک بسته ی پستی بیاد در خونه.

یعنی طبق تاریخی که تحویل پست داده شده بود, امروز باید می رسید.

فرستنده زنگ زد و پرسید که رسیده یا نه.

گفتم نه.

گفت:« من کد رهگیریش رو می دم بهت اگه تا دوشنبه نرسید برو دنبالش اداره ی پست.»

سکوت کردم

گفت:«باشه؟»

سکوت کردم

گفت:«صدا میاد؟»

صداش می اومد. اما باز من پرت شدم به اون روزا

روزایی که...

گفت:«هستید پشت خط؟»

گفتم:« بله. لطفا اس ام اس کنید برام. خداحافظ»

می دونم با عجله ای که خداحافظی کردم نهایت بی ادبی رو رسوندم

ولی باید می رفتم

باید می رفتم و روزی که ما کد رهگیری دار شدیم رو مرور می کردم

که اگر گم شدیم روزی...

 

 

[ شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

متأسفانه یا خوشبختانه خاطرات بر ما خواهند بارید و صدای چک‌چک ممتدشان قطع نخواهد شد؛ حداکثر به آن صدا عادت خواهیم کرد. و مثلاً روزی که به هیچ موضوع قدیمی‌ای فکر نمی‌کنی به یادت می‌آید که فلانی در دانشگاه ضعف کرده بود و تلفنی التماسش می‌کردی که آبمیوه‌ای، شیرکاکائویی، شیرعسلی بخورد. و می‌خورد و به تو هم تعارف می‌کرد و مزه‌اش می‌کردی چنان‌که انگار خودت کنارش بودی و طعم آن به زیر دهانت می‌آمد... و بعد لبهای شیرکاکائوییش را می‌بوسیدی. چشم می‌بستی و می‌بوسیدی. می‌بوسیدی. می‌بوسیدی. می‌بوسیدی...

[ جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٤ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

هوا جوری شده که آدم هوس خود آزاری و خاطره بازی به سرش می زنه

به روزهایی که یا به قدری شاد بودم که روی پا بند نبودم

یا اونقدر غمگین بودم که انگار به پاهام گلوله ی سربی وصل بود

با این حال تقریبا هر روز فاصله ی در ورودی دانشگاه رو تا دانشکده ی ادبیات پیاده می رفتم بلکه بتونم اوضاع روحیم رو از هر دو نظر (چه خوب،چه بد) متعادل کنم و بتونم سر کلاس بشینم.

توی این مسیر، همیشه بوی درختای کاج توی هوا پخش بود.

اواخر فروردین دیگه همه جای دانشگاه سبز تازه و شفاف بود.

همیشه یا آهنگ گوش می دادم یا با موبایل صحبت می کردم.

روز آزمون، یادمه که همه چیز شکست.

دکتر زردکی گفت اینجوری می خوای آزمون بدی؟

گفتم چاره ی دیگه ای هست؟

و خب...

موفق شدم 9 کامل رو بگیرم

دیگه بعد از اون روزا هیچوقت نتونستم اون مسیر رو دوباره برم

درد می ریخت به تمام وجودم

حتی الان که با این هوای نیمه ابری و با بوی درختای کاج جلوی در، افتادم توی یک سال پیش

می دونم

الان دیگه اونقدر دردناک نیست

و می دونم که فروردین بعدی که بیاد، دیگه همینقدر هم برام یاداوری نخواهد شد...

[ جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۳:٥۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

سلام هانیلنیشخنداز خود راضی

[ سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

بابا

این منم که باید مبارزه کنم

تو جزء خوارج هم که باشی کافیه

فقط لطفا ابوسفیان نشو

[ سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

چمی دانم

شاید وقتی برمی گشتم همه ی باورم را کنار تو جا گذاشته ام.

صد بار خواندم

صد بار نوشتم

اما دیگر باورت نکردم

[ دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

من، من نیستم.

نه وحشی ام دیگر

نه هار

فقط عاشقم

فقط آ

[ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

عشق‌ورزی با معشوقی که عشق را می‌فهمد، از هزاران کیلومتر آن‌سوتر با تو چنان می‌کند که دلبرکی از نزدیک هم نمی‌تواند... کاش کلیدِ آن در، گم نمی‌شد. کاش سختی‌اش خرد و شکننده‌مان نمی‌کرد. کاش قوی‌تر بودم. یکپارچه شور بودیم و هیجان. اما چه حیف که دور بودیم...

[ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

گاهی وصل ممکن نیست

اما می توانی از دورترین نقطه ی ممکن هم عشق بورزی

زیباست

باور کن...

[ جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٥:۳٦ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

گاهی وقت بیرون رفتن از این دنیا می رسه.

یعنی بخوای یا نخوای چیزهایی میاد توی دهنت که بی زمان و بی مکانت می کنه.

و تو چقدر واقع بین می شی این وقت ها

می شینی و به جاهای خوبش فکر می کنی

دقت که می کنی می بینی یه طرف لبت رو به بالاست

با خودت روراستی الان

پوزخند نیست

زهرخند هم نیست

اما لبخند واقعی هم نیست

یه زمانی با خودت می گفتی خب! همه ی خاطراتش رو دور ریختم

اما می دونستی که ته اون صندوق هنوز یه پاکت رو نگه داشتی برای روزهای مبادا

روز مبادا یا روز مباد؟

روزی که خاطراتش رو کم میاری یا وجود خودش رو؟

این سال ها چقدر زود می گذرن

چقدر زود به سالگرد ها و اتفاق هایی که افتادن برمی گردیم

این روزها بوی خاصی داره برام

من این بو رو با تمام وجود می بلعم

یادش بخیر...

[ چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

سلام دایی

امروز دومین باره که توی تولدت نیستی

زیاد ناراحت نیستم امسال چون تو تنها نیستی

با مریم و بابا، با هم جشن بگیرید

و شاد باشید...

و بی درد...

و من دلتنگم دایی...

 

[ دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۳:٥۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می بینی جوجه مزاحم؟ نه تو نه هیچ جاندار دیگه ای از مادر زاده نشده که بتونه منو از نوشتن بازداره...فقط خودتو از خوندنشون محروم کردی
امکانات وب