بیراهه
قالب وبلاگ

صبح که بیدار می شم معمولا درب و داغونم

بی اعصاب و کسل و خسته

این نسکافه نمی دونم چجوری، اما تمام بدن و اعصابم رو روی فرم میاره

[ سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

از عواقب خانه داری اینه که گاهی مجبوری رودادهای هفته بدی به خورد شوهر مفلوکت

امروز یه سوپ ابداع کردم که از قیافش اینطور به نظر می رسید که بنده و قابلمه ی سوپ باید جلوی در بشینیم امروز

اما مزه اش برای من و حمیدرضا که بی نظیر بود

سوپ کلم

اسمش هم مال خودمه.

ترکیبات: کلم فراوون. شلغم. سبزی تازه کمی. نخود آش یک مشت. و با اجازه اگر بهم نمی خندید، یک بسته نودل. طعمش هم به ذائقه ی خودتون بستگی داره.

طرز تهیه: همه رو قاطی کنید بریزید توی آرامپز و تشریف ببرید توی تخت و لالا تا ظهر که سوپتون حاضر بشه

آها راستی من یکم آلو هم ریختم توش

[ شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

همین الان که ترجمه ی اون کتاب عزیزِ لعنتی تموم شد بستمش و بساطم رو جمع کردم و بوسیدمش و گذاشتمش توی کتابخونه.

ترجمه اش رو هم همینطور

برام مثل روز روشن بود که آخر این همه زحمت همین می شه

دیگه به فکر چاپش نیستم

تا همینجاش برام کافی بود

بغض دارم

چقدر همه چیز زود پیش می ره و اتفاق می افته و تموم می شه...

[ سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢ ] [ ٥:٠۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

از فردا صبح دم دمای اذون صبح راه می افتم و از همین دم در خونه شروع می کنم تک تک رفتگرای این شهر رو می بوسم....

[ سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

یک روز شاید خودم را آماده کنم برای دوباره دیدنت

کارتی بفرستم و دعوتت کنم به یک کافه

اگر آدرس همان آدرس باشد، اگر زنده باشی، اگر صبا را به یاد داشته باشی، اگر جرقه ای شد اسمم در ذهنت...

...خواهی آمد.

وقتی رسیدی من را با فنجان چای سبز و لیمو خواهی شناخت نه با صورت شاداب و موهای مشکی...

بیا رو به رویم...

یک خداحافظی درست و محکم...

که پاره کند همه ی بندهای وجودم را از تو...

...و برو...

چایم که تمام شد من هم می روم

باید قاب های کهنه را... عکس های جوانی تورا... بگذارم توی جعبه...

پستت کنم به ناکجا آباد...

[ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

امروز عهد شکنی می کنم و می خوابم

حالت تهوع و سرگیجه حسابی حالمو گرفته

نشونه هایی از مسمومیت پیداست

الان دلم می خواد قایم بشم زیر پتو و یکی بهم زنگ بزنه باهام حرف بزنه

.

.

.

.

پس می رم بخوابم

[ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

از دوشب پیش که غبطه خوردم به دختر یکی از اقوام که پدرش به داستانش می نازید، و صحبت هایی که در پی آمد، خیلی خیلی به نوشتن فکر می کنم. اما نوشتن نشد. انگار مغز مال من است و دست مال دیگری. که من بگویم بنویس و بگوید نتوانم.

به کودکی ها و نوجوانی هایم رفتم.

داستانی که اول ابتدایی نوشتم و هنوز نمی دانستم حرف «ع» وجود دارد. پس عسل را اَسل نوشتم. قایمش کردم و مامان پیدایش کرد. چند تا داستان اول مملو می شد از تعریف و تمجیدشان. اما امان از روزی که داشتم برای روز معلم شعر می سرودم. فکر کردند عاشقانه ایست. عاشقانه نبود. چرا که از معلم ها بیزار بودم. فقط رفع تکلیفی بود. مدرسه هیچوقت چیزی که لازمش داشتم را نیاموخت، که حتی وقتی خارج از مدرسه پیگیرش شدم ممنوع شدم.

از همان روزها نوشتن هایم در خط پایانش به پاره شدن هایم می انجامید. سرزنش برای فکرم را تحمل نداشتم. چرا که فکر خاصی نبود در واقع. فقط چینش کلمه ها بود.

دوست داشتن در خانه ی ما ممنوع بود. و این تنها ممنوعه ی خانه بود. من آزاد ترین دختر دنیا بودم. می خواندم، می رقصیدم، آهنگ می زدم، بیرون می رفتم، حتی وجود پسر در زندگی من ممنوع نبود. اما گفتن دوستت دارم، مراقب خودت باش، و این قبیل الفاظ در خانه ممنوع بود.

می ترسیدم دوست بدارم. حتی خواهرم را.

این اولین فاصله ای بود که بین من و نوشتن افتاد...

[ یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

این تلاشی که من برای بیرون اومدن از خاطراتم می کنم از تمام کوهنوردی هایی که تا حالا رفتم سخت تر بوده
با این تفاوت که هیچ منظره ی قشنگی اطرافم نیست
هیچ بوی طبیعت واری ندارن خاطراتم 
هیچ کس چای آتیشی مهمونم نمی کنه 

[ شنبه ٧ دی ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤٩ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

باید یک کار جدید و خاص رو شروع  کنم

باید سعی کنم زود بیدار شدن برام عادت بشه

باید خودم رو جمع و جور کنم

باید این باید ها رو به کار ببندم

باید زندگی کنم

[ سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می بینی جوجه مزاحم؟ نه تو نه هیچ جاندار دیگه ای از مادر زاده نشده که بتونه منو از نوشتن بازداره...فقط خودتو از خوندنشون محروم کردی
امکانات وب