بیراهه
قالب وبلاگ

دل من شد قاتل من...

[ شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

جدا از بدحالی جسمی این دو سه هفته، این چند روز حال روحی خوبی هم ندارم.

همه ی تلاش ها برای خوابیدن بی نتیجه بود و من نیاز به خواب داشتم برای گذروندن چند ساعتی از عمرم به حس نکردن اطراف.

برای کنسرت دیشب، از یک هفته قبل بلیت گرفته بودیم اما دیشب واقعا پای رفتن نداشتم. که حمیدرضا با هزار وعده و دعید من رو راهی کرد.

خوب شد که رفتم...

خوب شد که با راز دل علیرضا قربانی بغض کردم...

با پایان هر آهنگ یا تصنیف، دلهره ی عجیبی از اینکه تصنیف بعدی چی می تونه باشه و خدا خدا کردن برای اینکه من رو به تپش قلب نندازه و زیاد خاطره انگیز نباشه، تمام ثانیه های من رو می گرفت...

و هرچند لعنتی های عزیز همه خاطره بودند...

هیچوقت فکر نمی کردم این ها رو، همه ی این خاطره انگیزها رو، روزی زنده بشنوم.

بابا نیومد...

راز دلش رو که می گفت، شماره ی بابا رو گرفتم و گفتم گوش کن...

مطمئنم که به یاد روزهای سختی که داشت و گذشت اشک می ریخت...

بعد از همه ی این ها منتظر چیزی بودم که حمید قرار بود نشونم بده.

به هر چیزی فکر می کردم غیر از چیزی که در نهایت دیدم.

ایگوانا...

یک جفت ایگوانا توی مغازه ی آکواریومی بود

نزدیک بود از خوشحالی داد بزنم چون یکی از آرزوهام دیدن و نوازش این موجود عجیب بود.

البته این جفت بسیار کوچک بودند و صاحبشون به سختی بهشون سیب می داد

پوستشون، ناخن هاشون، دنده هاشون وقتی نفس می کشیدن و جدا از همه ی این ها آرامششون بی نظیر بود.

چیز دیگه ای ندارم که از دیشب بگم

جز اینکه بعد از چند ماه یکی از بهترین روزای زندگیم بود

[ شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٥ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی من...

[ شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۳:٢٩ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

به این نتیجه رسیدم که وقتی حتی از کنار گدا رد می شی، همین که می فهمه قصد کمک داری، حتی اگه دستت رو تا کتف ببری توی عسل، رو برمی گردونه و می گه من عسل آویشن می خورم فقط (مثلا)

حکایت همه ی اطرافیان من شده

 

امیدوارم اونایی که باید، متوجه شده باشن...

باشد که رستگار شوند...

تو روحشون...

[ پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

1.امروز بالاخره نامه رسید که خانم جان تاریخ اعتبار آیلتست تموم شده. می خوای دوباره فلان قدر دلار بده که آزمون بدی

2. سرماخوردگی عجیب کلافه ام کرده. عفونت رو توی همه ی جونم حس می کنم

3. آخ یعنی می شه یه روز بیدار شم ببینم ساعت 12 ظهره و عدس پلو با سالاد شیرازی حاضره؟؟؟؟؟

[ چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

امروز پی بردم که توالت خونمون نقش بسزایی در پیشرفت اندیشه و طرز اندیشیدن من داشته.

یادم هست از وقتی که خوندن یاد گرفتم که بر می گرده به حدودا" چهار سالگیم، همیشه جدیدترین مجله ی سروش کودکان رو که مشترک بودم زیر لباس چرک های توی سبد به صورت ذخیره داشتم. چون اگه مامان می فهمید که من توی دستشویی کتاب می خونم روزگارم سیاه بود.

نمی دونم چرا با کتاب خوندن توی دستشویی مخالف بود و هیچ کس نمی دونه که همین یواشکی خوندن عجب لذتی داشت.

کم کم از سروش کودکان رسیدم به کتاب های نوجوان.

و از کتاب های نوجوان به کتاب های دو زبانه...

همین کتاب های دو زبانه من رو ه کجاها که نبرد...

معمولا" 45 دقیقه توی توالت بودم و این قضیه معمولا 5 بار در روز تکرار می شد.

حالا که می بینم ضرر نکردم.

از کم سود ترین تایم زندگیم نهایت استفاده رو بردم

خوشحالم

و حالا...

توی توالت خونه، یک کتابخونه ی کوچیک سیار گذاشتم و تقریبا هفته ای یک بار کتاب ها رو عوض می کنم!

به فکر یک میز کوچیک هم هستم برای نوشتن هایی که اگه توی اتاق یا هرجای دیگه غیر از اونجا مشغولش بشم ممکنه یکی سر برسه و بازخواست بشم...

[ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می بینی جوجه مزاحم؟ نه تو نه هیچ جاندار دیگه ای از مادر زاده نشده که بتونه منو از نوشتن بازداره...فقط خودتو از خوندنشون محروم کردی
امکانات وب