بیراهه
قالب وبلاگ

یک نفر عاطفه و رابطه ی عاطفی مجازی را خریت خواند. 

خواستم بگویم خریت برای خودت مرد حسابی. خریت را زمانی باید تعریف می کردی که در تنهایی هایت سراغ رابطه ی عاطفی مجازی می رفتی.

زمانی که بیدار خوابی می کشیدی.

زمانی که درد داشتی.

زمانی که نازنین و مریم و بلقیس و ... پی رابطه ی عاطفی با معشوق های واقعی بودند برای تو مَجازی اش هم مُجاز بود.

شاید خریت از آن تو بوده است اما به معشوق مجازی این تهمت ها و انواع رنگارنگش وارد نیست که معشوق مجازی جانش را برای خری می داد که در تنهایی هایش در هر سوراخ و سمبه ای پی یاری می گشت.

از همین جا روزی را می بینم که در برابر رابطه ی عاطفی واقعی هم خریت خود را اقرار کنی...

* این یک اتمام حجت برای همه ی توهین ها بود.

[ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٤:٠٠ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

از آخر 88 اینجا نوشتم.

این سالی که گذشت به بدی 91 و 90 نبود. اما خب، اینقدرها هم خوب نبود. درسته که امسال بود که من ازدواج کردم. ولی هنوز هم بعضی خلاء ها رو توی زندگیم حس می کنم. 

خلاء وجود خیلی ها و خیلی چیزها و خیلی شرایط...

امسال متوجه شدم که نمی شه همه ی آدم ها رو خوب فرض کرد و بر اساس فرضیات بهشون محبت کرد. که همین محبت های بیجاست که روی سر خیلی ها شاخ سبز می کنه تا علیه خودت استفاده کنن ازش.

امسال فهمیدم که مردها همه از یه کرباسن و به این حرف ایمان قلبی آوردم.

فهمیدم که آشپزی رو دوست دارم.

فهمیدم که غیر از حیوانات به انواع گیاه و طبیعت هم تعلق خاطر خاص دارم و در حفظشون به هر طریقی که در توانم باشه تلاش می کنم.

فهمیدم که توی مردها نامرد فراوونه.

الان که باز بوی بارون و بهار میاد خوشحالم

الان که سر شاخه های زردآلو جوونه زده دل توی دلم نیست که برگ های تازه اش هم برسه و دوباره حیاط خونه تازه بشه.

همونطور که پارسال آرزو کرده بودم، 92 سال بهتری بود و 91 رو تا حدود زیادی فراموش کردم.

حالا آرزو می کنم 93 سال بهتری از 92 باشه و چیزهایی که لازمه رو از امسال فراموش کنم.

آرزوی شادی و آرامش برای همه ی عزیز ترین موجودات زندگیم دارم.

آرزو می کنم لنا هر روز شادتر از دیروزش باشه

آرزو می کنم برای حسنای مهربون که بتونه تصمیمات درستی بگیره(مثل همیشه) و آرامش رو اول به خودش و اگه نیاز بود به اطرافیانش هدیه بده.

آرزو می کنم من و حمیدرضا روزای بدمون رو که دیگران باعث ایجادش بودن، فراموش کنیم و باز همو دوست بداریم و حرفای زیادی برای گفتن داشته باشیم.

و سال فعالی داشته باشید...

[ شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

آیا از این پس رمز دار بنویسم فحش خواهید داد؟؟؟؟

[ یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

دیشب خواب می دیدم که صبح امتحان شیمی دارم و باید تا خود صبح خر بزنم.

وحشت زده بیدار شدم. هنوز توی خواب بودم انگار. حمید رو بیدار کردم و گفتم بره کتاب و دفتر شیمی رو بیاره. 

بیچاره گیج و ویج نگاهم می کرد. فقط گفت تو که رشته ات انسانی بوده، الانم لیسانستو گرفتی خیر سرت. کتاب دفتر شیمی ت کجا بود دیگه؟؟؟؟

وای...

چه کابوس وحشتناکی بوده پس!!!!!

دوباره خوابیدم.

واقعا این شیمی از کجا منو پیدا کرده؟؟؟؟

واقعا اینقدر موضوع برای عذاب دادن من کم شده؟؟؟؟؟

[ شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٥:۱٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

یک چیزی ته دلم می گه:

چیزی که اینقد شورش در اومده توی همین مدت کوتاه، به زودی هم بی نمک می شه می ره پی کارش.

مثل تمام موارد قبلی که یکیشو خودم به عینه شاهد بودم

آخ که چقدر دلم می خواد....

چقدر دلم می خواد که این بی نمکی رو مثل بلال کبابی هی نمک بزنن اما دیگه شور نشه و باز نمک بزنن و آخرش بشه زخم دل. که فقط عذاب باشه...

[ شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا...

تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند به جا....

[ جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

هر وسیله، هر آهنگ و حتی بعضی رفتار ها و خوراکی ها توی زندگی من دوره ی خاصی دارن. مثلا شاید آهنگی رو که تازه پیدا می کنم شش ماه به طور مداوم گوش بدم و بعد از شش ماه شاید هرگز سراغش نرم مگر اینکه جایی به صورت غیر منتظره به گوشم بخوره و حالی به حالی بشم و برم توی دوران خودش.

ماست موسیر یکی از خوراکی های مورد علاقه ی من و تنها دلگرمی دوران دانشجویی (مشهد) بود.

خوابگاه و دانشگاه مشهد عذاب آور ترین روز های زندگیم رو برام رقم زد و من شب ها خسته و کوفته که از دانشگاه برمی گشتم معمولا یک ظرف ماست موسیر به خودم جایزه می دادم و با هر آشغالی که می شد توی خوابگاه خورد، از جمله انواع غذای فریزری که مامان می ذاشت اون موقع، انواع کنسرو و نیمرو می زدم به بدن که غذای مزبور رو بفرسته پایین.

بعد از خوابگاه تمام ظروف و رختخوابی که اونجا استفاده می کردم رو ریختم دور و ماست موسیر هم به خاطره ها پیوست.

تا دیروز که رفته بودم واسه خونه خرید کنم، چشمم افتاد به قوطی های کوچیک لعنتیش...

نشد دیگه...

دوتاشو برداشتم و سریع برگشتم خونه و یه نیمرو و زدم به بدن با ماست موسیر

همه ی دو سال مشهد، همه ی کتابخونه ی کشاورزی، همه ی چرخیدن ها با نگین، همه ی اون فلسفه ی لعنتی، و ... همش مثل فیلم از جلوی چشمم رد شد...

این پست موخره ی درستی نداره. چون همه ی خاطراتم پراکنده بود و ذهنم پراکنده و غمگین شد. شاید غمگینم نه... یه حس خاص اما هولناک...

[ سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

از ساعت هشت صبح که حمیدرضا گوشیش رو خاموش کرد تا نیم ساعت بعدش که من داشتم با مادر شوهر صحبت می کردم و نیم ساعت بعدترش که مادر شوهر زنگ زد و گفت نگران نباش به اداره زنگ زدم و مختصر مفید چلوندمش تا ظهر که بیاد خونه ی ما و یک ساعت بعدش که مادر شوهر با یه دسته گل کوچیک جلوی در خونه ی ما بود و بهم می گفت دوباره اومدم خواستگاریت و من اشکم ریخت....

توی تمام این شش هفت ساعت فکر می کردم زندگیم تموم شده.

اونم بعد از نه ماه...

توی این چند روز پی بردم که حدود یک ساله دارم از پدر شوهر فیلم های مختلف با مضامین اخلاقی جالب می بینم دریغ از اینکه خودش به یکی از همون نکات اخلاقی پایبند باشه...

دیگه وقتی مادر شوهر می گه تو به حرف پدرشوهر گوش نکن و اینکه خودش هم سی ساله داره همین کارو می کنه، من به اینکه کی آدم خوبه هست و کی آدم بده شک می کنم.

دور نیست روزی که حتی پدرشوهر بیاد همین حرف ها رو در مورد مادرشوهر بزنه.

ولی من دیگه فکر نمی کنم به این چیزا...

من چیزهای دیگه ای درباره ی زندگی خونده بودم و بهش عمل می کردم.

حالا باید به خاطر خیلی چیزها دونسته هامو بذارم زیر پا و به یه مشت حرف گوش بدم بلکه آرامش رو برای خودم بسازم...

ازدواج برای یک موجود مونث توی جامعه ی ما وحشیانه ترین کاریه که یه زن می تونه در حق خودش انجام بده.

حالا که من این کارو کردم

حالا که تعهد دادم که تا آخرش وایستم

خب...

من کسی هستم که هیچوقت زیر قولی که داده نمی زنه

شاید یه بار دیگه من به حمیدرضا و مادر شوهر جواب مثبت بدم...

[ یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

یک بار، حدودا" دو سه سال پیش مردی از من پرسید: به نظرت چرا زن ها مردها رو دوست دارن؟

اون موقع جوابی نداشتم که بدم یا حداقل جوابی که می دادم برای خودم هم قابل قبول و منطقی نبود.

اما امروز اگر کسی این سوال رو از من بپرسه نه تنها جوابی نمی دم، بلکه سوال رو از پایه و اساس نقض می کنم.

و دلایل بسیاری هم دارم:

1. مردها موجوداتی هستند خودخواه

2. ... زورگو

3. ... معمولا بد اخلاق

4. ... معمولا بی تربیت

5. ... زبون باز

6. ... به دور از هرگونه آداب معاشرت

7. ... زشت

8. ... بد قواره

9. ... پرمو

10. .... معمولا به انواع بهداشت فردی بی اهمیت

11. ... با همه ی زشتی های ظاهری و اخلاقی، پر مدعا

 

بنابراین نمی شه مردها رو به صورت مداوم و صد در صد دوست داشت. چرا که خانوم ها معمولا گول ظواهر بی اساس و همون زبون بازی رو می خورن و بعد از یه مدت پشیمون می شن.

این پشیمونی اگر قبل از ازدواج باشه که خب رابطه تموم می شه.

اگر بعد از ازدواج باشه ، به دلیل زندگی در جامعه ی مرد سالار،چاره ای نیست جز تحمل شرایط، و در این صورت فقط باید به این فکر کرد که غیر از دوست داشتن درباره ی مردها به چیز دیگه ای هم می شه فکر کرد و اون اینه که : برای زنده موندن بین گرگ ها نیاز به یکی از اون ها داری تا ازت دفاع کنه.

[ جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

فکر کنم حالا دارم به اون چیزی که توی این دوسال می خواستم نزدیک می شم

حس بسیار خوبیه

انتظار برای شنیدن یه خبر...

 

[ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می بینی جوجه مزاحم؟ نه تو نه هیچ جاندار دیگه ای از مادر زاده نشده که بتونه منو از نوشتن بازداره...فقط خودتو از خوندنشون محروم کردی
امکانات وب