بیراهه
قالب وبلاگ

الان یک ساعت بلکه هم بیشتره که هنگ نشستم روی تخت و به سر رسید سال 88 خیره شدم.

داشتم اردیبهشت رو ورق می زدم

توی تاریخ 16 اردیبهشت نوشته بودم :« 11 می یادت نره!»

رفتم ببینم 11 می چه خبر بوده

11 می می شد همون 21 اردیبهشت........................

بعد از 5 سال امسال اولین بار بود که یه تولد رو فراموش کردم.

هرچند امسال یه تولد فراموش شده داشتیم و یه عروسی عجیب و غریب توی این تاریخ

تولدت مبارک با تاخیر

و یک سوال دارم: واقعا چرا چنین تصادف عجیبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

[ شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

می‌خواستم تو را داشته باشم برای تمام ِ آرزوهایی که داشتم...برای خوابی که ندیدم...برای روزهای روشن ِ پس ِ تاریکای همیشه‌ام...تو را برای دوست داشتن ِ طولانی می‌خواستم...برای رد شدن مُدام ِ دردهایت و دردهای من هم...می‌خواستم تو را برای همیشه داشته باشم، برای همیشه...نه برای گاهی سلام، حالَ ت چه‌گونه است...نه برای اینکه امروز دلم برای تو تنگ شده است...نه برای قدم زدن‌هایِ خاطرات باران حتی، نه برای رهایی از هوس‌هایی عالی...

تو را برای تمام ِ عُمر، آرزو، برای تمام ِ روز...برای روشنایِ تمام هنوز
تو را برای همیشه، برای همیشه، برای همیشه می‌خواستم، الاغ !!
کاش کمی برایِ شنیدن وقت داشتی...

 

توضیح: شبیه اینها زیاد نوشته ام. اما این نوشته ی من نیست. حقا که حق مطلب رو ادا کرده...

[ جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

منصور ضابطیان...

نادرشاه افشار چیست و چرا؟

:)))))))))

[ جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می نخوری

صد لقمه خوری که می غلامست آن را

[ چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

دیروز یکی از بچه های کلاسم که 10 سالش بود دیکته رو خیلی کم گرفته بود.

قرار هم بر اینه که وقتی کسی دیکته رو کم می گیره، از روی هر لغت اشتباه، 5 بار بنویسه.

نگار که 8 گرفته بود و 12 تا غلط داشت داشت خودشو می کشت که توی جریمه اش یه تخفیفی بدم و کمتر بنویسه.

راه نداشت البته.

با غرغر فراوون مشغول نوشتن جریمه هاش بود که یهو برگشت و ازم پرسید:

«Teacher می شه هاشور بزنم؟!»

کارد می زدی خونم در نمی اومد.

جواب ندادم و به تصحیح بقیه ی دیکته ها ادامه دادم.

مدام جمله ی نگار رو توی ذهنم مرور می کردم. هم عصبانی شده بودم و هم خندم گرفته بود.

امروز بیدار که شدم یادم اومد که یه بار خودم سر معلم کلاس سوم ابتداییم همین بلا رو آورده بودم.

دقیقا در همین مورد، و دقیقا ازش پرسیده بودم که می شه هاشور بزنم به جای اینکه چندبار بنویسم؟

[ سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

دیشب که توضیح زیر عکس وبلاگم رو عوض کردم، خواستم اینجا هم بنویسم که خوشبختانه پرشین بلاگ همکاری نکرد و قسمت مطلب جدید باز نشد.

خوشبختانه اش واسه اینه که علاوه بر دیشب، امروزم یه اتفاق خوب دیگه افتاد و من الان دوتا رو باهم توی یه پست توضیح می دم.

دیشب، 21 اردیبهشت 92، شد شب ماندگار زندگیم و خب من دوتا شدم و شدیم ما و زندگی جدیدی رو شروع کردم. چند ساعتی ازش می گذره و حس و حال غریب اما خوبی دارم.

توضیح بیشتر جایز نیست...

امروز هم با صدای آیفون همه از خواب پریدیم بخاطر خستگی های مهمونی دیشب، مامور پست برام یه بسته کتاب از انتشارات سخن آورده بود.

چهار تا کتاب به اضافه ی آدرس و شماره تلفن من و یه نامه از طرف انتشارات و کلی فدایت شوم.

هنوز هم گیجم و نفهمیدم این هدیه ی عزیز به چه دلیلی بوده. اما وقتی از عالم غیب کتاب می رسه من مست می شم.

شاید هدیه ی عروسی بوده.

به این زودی؟؟؟؟؟؟

همین دیگه...

 

[ یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

چقدر خوب که آرشیو اینجا رو پاک کردم

کار درستی کردم

[ سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

به خودم افتخار می کنم که دیگه جزء اون دسته از آدم هایی که برای نزدیک شدن به تو خودشون رو به هر دری می زنن نیستم.

هرچند انکار نمی کنم که روزی سردسته ی همه شون بودم.

خب...

اون موقع تو رو نمی شناختم

[ شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤٩ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

گاهی آدم خوبی می شوی.

مدام خاطرات خوب مشترک جلوی چشمت راه می روند.

مدام عاشقانه ها را مرور می کنی

فکر می کنی همه چیز خوب بود که!

پس چرا اینجور از هم پاشید؟

به چرا که می رسی...

می شوی دوباره همان آدم بده ی قصه

فقط یاداوری همان سه جمله ی دردناک کافیست که دوباره به خودت و زمین و زمان فحش بدهی

که بگویی همان بهتر که رفت یا رفتم یا رفتیم

چمی دانم

لعنتی باز می خواند: ای ساربان کجا می روی؟       لیلای من چرا می بری؟

و من باز آدم خوبی می شوم

[ جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
آدم ها یک بار عمیقاً عاشق می شوند
چون فقط یک بار نمی ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند ...
اما بعد از همان یک بار،
ترس ها آنقدر عمیق می شوند
که عشق دیگر دور می ایستد .
[ پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

گاهی فکر می کنم اردی بهشت و مخصوصا قسمت بهشتش کاملا حالت کنایی داره.

کنایه از جهنم بودنش

این ششمین ساله که اردی بهشت برای من جهنمی بیش نیست

حاضرید اردی بهشت به اردی جهنم تغییر نام پیدا کنه؟

حداقل تکلیفمون روشنه و انتظار جهنم رو داریم

[ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

ظهر یه مستند پخش می شد راجع به عمل پیوند قلب. مرحله به مرحله اش رو نشون داد. وقتی تموم شد فهمیدم خیلی وقته که دستم رو گذاشتم روی قلبم و با همه ی وجود تپش هاشو حس می کنم.

قلب من هنوز هم می تپه. فراموش کرده بودم که قول دادم مواظب قلبم باشم.

انگار یه بچه توی بغلم بود و باید هواشو می د اشتم.

 

 

یاد پارسال بودم امشب، که همه ی کنسرت رو  با اون آهنگ های خاطره انگیز اشک ریختم. نمی دونستم که امشبم آیا به هوای روزگاری که پارسال داشتم اشک خواهم ریخت یا نه.

اولین آهنگی که نواخته و خونده شد پیک سحری بود...

بغضم گرفت...

نوشین کوچکم که روزهایی امید به ادامه ی زندگیش رو از دست داده بودیم روی پام نشسته بود و حمید عزیزم کنارم...

و دست های من توی دست های این دوتا عزیز فشرده می شد...

من با پیک سحری امشب خوندم و خندیدم...

[ دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

در مقابل بعضی برخوردها فقط باید پوزخند بزنی و بگی :« جالبه!!!»

[ شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

جنس شناس شده ام

خیلی وقت است پوشال ها را از راه دور هم تشخیص می دهم

پوشالی ها را هم...

[ پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می بینی جوجه مزاحم؟ نه تو نه هیچ جاندار دیگه ای از مادر زاده نشده که بتونه منو از نوشتن بازداره...فقط خودتو از خوندنشون محروم کردی
امکانات وب