بیراهه
قالب وبلاگ

از روز تولدم یک مهمان ناخونده اما عزیز دارم

یک گربه ی بسیار لاغر و مهربان

این روزها ظهرها توی حیاط زوی یک قالیچه ی کوچیک کنار هم دراز می کشیم

الان داریم سرگشته گوش می دیم

چقدر ظهر ها عاشقم

چقدر قدیمی می شم

چقدر غم عشق دارم

سوال طرح نکردم برای امتحان امروز

تو ای پری کجایی؟؟؟؟

کوفتگی بدن عجیبه با اینکه به پیاده روی طولانی عادت دارم

چرا از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی؟؟؟؟

پارسال چنین روزهایی سفر عجیبی داشتم

من همه جا پی تو گشته ام...

چقدر مامان خوب بود

بوی تو را ز گل شنیده ام...

چقدر الان همه چیز متفاوته...

پری ام رو می خوام...

[ یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

ساده که میشوی

همه چیز خوب میشود

خودت
غمت
مشکلت
غصه ات
هوای شهرت
آدمهای اطرافت
حتی دشمنت
یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد
مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند
رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست
ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی
آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی
ساده که باشی
همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت میکند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است
ساده که باشی..

 

[ جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

 

نیلوفر...از خود راضی

[ پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

خب...

عیبی نداشت

من در دسته ی همین جوری ها بودم...

[ چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

آسیه

بودنت یه دنیا حس خوبه

توی این روزای سردرگمی

باش...

[ سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

مامان شماره 2 رفته مسافرت

بدون مامان ها خونه خیلی دلگیره

کاش زود برگرده

[ شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

یک روزهایی این جماعت اینقدر منو سوزوندن که حالا فکر می کنم نوبت منه

بدون ترس

بدون عذاب وجدان...

[ سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

خوبه که زندگی روز به روز داره بهتر می شه

[ یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

بیدار که شدم حالم خوب بود

حمیدرضا که رفت قهوه ی ساعت 7 رو برداشتم و زدم به اینترنت

اما کم کم حالم بد شد

عکسای وحشتناکی از سگ و گربه های مفلوک دیدم

سگ هایی که توسط ماموران شهرداری با تفنگ ساچمه ای هدف قرار گرفته بودن

گربه هایی که بر اثر تصادف دست یا پاهاشون شکسته بود

سگی که توی یک متر جا، روی مدفوع خودش زندگی می کرد و مجبور بود مدام بچه بیاره تا یه سری عوضی توله هاش رو بفروشن و حال پولش رو ببرن، اون وقت مادر بیچاره حتی مو روی تنش نبود...

قهوه سرد شد...

بغض کردم...

الان دیگه اشکه که میاد

چکار می شه کرد؟؟؟؟؟

واقعا چکار می شه کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

[ چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

گذشته از همه ی شوخی ها و خود گول زنی ها...

هنوز باورم نمی شه که از یک دردها و غصه هایی بیشتر از یک سال گذشته باشه.

یک سال و نیم تقریبا از اون روزها گذشته و من هنوز هم خواب می بینم.

انگار کسی به دروغ ادعای پیغمبری می کرد.

و من حالا بی باور، بی هیچ باوری، نشسته ام و این وقت صبح نسکافه می خورم...

 

[ دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠۱ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

اصلا کار ندارم که بقیه ی خانوم ها درباره ی خواهر شوهر و مادر شوهرشون چی می گن.

من یک خواهر شوهر دارم. شهرزاد!

همسن هستیم و تقریبا با این که تا روز خواستگاری ندیده بودمش زیاد با هم بده و بستون داشتیم. مثلا یکی دوبار کیک رد و بدل کردیم توسط حمید رضا و باقی کارها...

الان هم که حمید رضا سعی می کنه وقتی ما دوتا باهمیم زیاد توی دست و پای ما نپیچه. چون به ضررش تموم می شه. معمولا من و شهرزاد دست به یکی می کنیم و پشت حمید رضا رو به خاک می مالیم.

مادر شوهر هم آدم فوق العاده ای هستش. اهل مادر شوهر بازی نیست.

دیروز که من و حمید رضا با بالش دنبال هم می دویدیم گفت بالش به تنگ ماهی بخوره هر جفتتون باید دم در بخوابین.

ما هم مثل بچه های خوب رفتیم توی اتاق و به بالش زنی ادامه دادیم.

جای مامان خالی...

[ یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

امروز من 24 ساله می شم...

یعنی تقریبا دو سه دقیقه ی قبل شدم.

نمی دونم الان بخاطر نبود عزیزی گریه کنم یا بخاطر بودن عزیز دیگه ای بخندم و شاد باشم.

به هر حال تولدم مبارک

به امید حال بهتر و فراموشی های بی برگشت...

[ چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

کفرم درمیاد که من اینجور بی خوابی به سرم زده باشه و این کره خر اینجور خر خر کنه...عصبانی

[ چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۳:٠۳ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

نظرتون چیه چندتا از عکسای عروسی رو با رمز بذارم اینجا؟

[ یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می بینی جوجه مزاحم؟ نه تو نه هیچ جاندار دیگه ای از مادر زاده نشده که بتونه منو از نوشتن بازداره...فقط خودتو از خوندنشون محروم کردی
امکانات وب