بیراهه
قالب وبلاگ

می دونی زن!

یک لحظه بشین و با خودت فکر کن که تا کجا منو آزار دادی که دلم بخواد بگم « دعاهایی که در حقت کردم حرومت...»

[ دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

پای ما لنگ است و منزل بس دراز

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

 

به حافظ: من بهش می رسم بابا. دلم رو نلرزون بی زحمتچشمک

[ یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

از اینکه انگل های اطرافم پراکنده شدن خوشحالم

[ پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

مامان که نداشته باشی خوبه که یه خاله به اسم مصی داشته باشی و زنگ بزنی بهش و اتفاق رو تعریف کنی و مطمئن باشی که به کسی نمی گه و راهنماییت کنه که سریع بری دکتر

بعد هم نگرانت باشه که چی شد و چی نشد

بعدش هم دلداریت بده که می دونسته هیچی نیست

خاله که داشته باشی یعنی دنیا رو داری...

[ سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

سلام بابای من

بابای من در دور دست ها...

بابا حافظ عزیزم.

خوبی؟ با غم و غصه ی مردم و سوال هایشان چه می کنی؟ همچنان با حوصله جواب می دهی؟

به چند نفر مثل من می گویی:

«من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش/ که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی»؟

به چه بغض هایی هوای گریه دادی از سال های دور؟

دل کدام دلشکسته ها را امیدوار کردی و چند نفر را از ادامه ی راه عاشقی منع؟

می دانی که همچنان دوستت دارم حافظ؟

می دانی که هرگز روزهایی که دستم را گرفتی فراموش نمی کنم؟

می دانی که «نکن» هایت همیشه به یادم هست؟

می دانی که امروز، روز گرامیداشت توست؟

هر روز روز توست بابا جانم

روزت گرامی

یادت یاد...

[ شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

از من اصرار از آقای شوهر انکار!

زیر بار برپا کردن بخاری نمی رفت که نمی رفت

ولی بالاخره مجبور شد که به حرف گوش بده.

چقدر دلم برای گرمای یهویی بخاری که بعد از یه سرای شدید توی حیاط، بزنه توی صورتم و بعدش مجبور شم با چشمای خمار دنبال بالش و کتابم بگردم و ولو شم جلوی بخاری تنگ شده بود!

الان تنگی جا توی اتاق با یه تخت دو نفره و یه بخاری که روش همیشه آب جوش به راهه لذت دنیاست!

خودمم نمی دونم چرا اینقدر خوبم این روزا. انگار نفرت داره کار خودش رو می کنه...تشویق

[ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

فکر می کنم این مسافرت واقعا لازم بود. اینکه من دوست داشتن حمیدرضا رو بیشتر درک کنم. و بعدش یه مسمویت وحشتناک...

که مثل مامان ها همه ی حواسش به من باشه. شب تا صبح... صبح تا شب...

و بشه قهرمان من

از اون قهرمان ها که هر نشدنی ای رو به انجام می رسونه

 

[ سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

من عاشق نیستم

ولی خودخواهم

حالا فقط متنفرم

منزجرم

و منتظرم که یکی دیگه بیاد و انتقام روزای خراب منو بگیره

همین...

[ شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

دلم می خواد رو همه چیز بالا بیارم

حیف که معدم خالیه

[ شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

لجن

[ شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

خوشحالم از ماندگاری کینه ام

کینه ی شتری

 

[ جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

کاش این وسطا به جای این همه چاه، یه چاله هم توی زندگیم پیدا می شد که دلم خوش بشه.

بغضی که خیلی وقته روی معده ام گیر کرده داره همه جای تنم رو می گیره...

درد داره

خیلی...

[ جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

شروع شد...

هوای ابری...

روزای کوتاه و غمگین...

پاییز!

بمیر لطفا...

[ دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می بینی جوجه مزاحم؟ نه تو نه هیچ جاندار دیگه ای از مادر زاده نشده که بتونه منو از نوشتن بازداره...فقط خودتو از خوندنشون محروم کردی
امکانات وب