بیراهه
قالب وبلاگ
[ جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۳:٠٥ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

وقتی بوی پیاز داغ م پیچه تو خونه یعنی زندگی جریان داره

[ پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

از سوی پدر شوهر به بنده پیشنهاد مسافرت تهران و شیراز شده...

ببینم سهیلا جون کی چشم شوهرشو درمیاره

[ چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

دیروز فیلمی دیدم که هنوز متاثرم

فیلمی از پوست کندن تقریبا زنده ی یک حیوان مفلوک

فیلم رو نمی ذارم که ببینید چون نمی خوام با عواطفتون بازی کنم اما تعریف می کنم

حیوون اول توی قفسی بود و کلی آدم هم جمع شده بودن دورش که مراحل کار رو ببینن

بسیار آروم و ترسیده بود چون جنازه ی یکی از همنوعاش جلوی چشمش بود

مردک بی صفتی از توی قفس درش آورد و دو سه بار محکم به زمین کوبیدش

بعد هم با چوب چند تا محکم توی سرش زد که حیوون همزمان با چوب ها تکون های شدیدی خورد و احتمالا بعدش هم شروع کرده و پوستش رو کنده چون من تا همین جاش رو بیشتر نتونستم تحمل کنم و ببینم.

از اینکه به جز یک دوره ی کوتاه گوشت ی خوردم بسیار متاسفم

و همین جا به خودم قول می دم که دیگه گوشت هیچکدوم و از دوستام رو نخورم و پوست تنشون رو به تن خودم نکشم و بالشی که از زجر اونا به دستم رسیده رو زیر سرم نذارم که شاید اینجوری شب ها راحت تر بخوابم

شما هم اگر کمی... فقط کمی انسانیت درتون زندست گیاهخواری رو بیشتر در برنامه ی غذاییتون بگنجونید.

مطمئن باشید وقتی تقاضا کم بشه، مجبور می شن عرضه رو هم کم کنن

لطفا بیشتر فکر کنید و سعی کنید مهربون باشین

[ سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

دوباره فنچ دارم و دوباره مشغول جوجه بزرگ کردن فنچا شدم

زندگی عجیبه

هیچوقت فکر نمی کردم دوباره فنچ بیاد

دوباره جوجه بیاد

دوباره زندگی بیاد...

[ یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

امشب یه نفس می رم همه ی خاطره هامو....

[ شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۳:۳٩ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]


درسته الان کله ی صبحه و من باید خواب باشم
ولی نمی دونم چرا یاد چند نفر ولم نمی کنه و تا نگم تو روحشون آروم نمی شم
نام هم می برم که اگه شما هم می شناسینشون و با من هم عقیده اید یه تو روووووحش هم شما بگید:
اولیش معلم اول ابتداییم خانوم تفرجی: پیر خرفتی که نمی دونم چرا شده بود معلم اول ابتدایی. خاطره ی زیادی ازش ندارم فقط یکی اینکه یادمه یه بار تمرین ریاضی داده بود بهمون، از میز اول سمت راست شروع کرد به نگاه کردن جوابا. همه اشتباه جواب داده بودن و همه رو با یه مشت توی بازوشون نشوند ته نیمکت. یادمه من درست حل کرده بودم ولی بازم مشت اومد توی بازوم و بهم گفت پاک کن خوش خط بنویس...تو رووووووحش...
بعدیش معلم سوم ابتداییم خانوم بهمنش: بی اعصااااااااب! امتحان ریاضی داشتیم یه بار. منم تموم کردم و برگه رو دادم. شروع کرد به فحش دادن که «من از دست تو چکار کنم؟ چرا اینقد برگتو زود می دی؟ بشین بازم شاید یه چیز یادت بیا، اصلا همین الان برگتو تصحیح می کنم وای به روزت اگه نمرت کم بشه.» منم هاج و واج... هیچی دیگه! تصحیح کرد 20 شدم...تو رووووووحش....
بعدش دیگه میاد به سال های مدرسه ی راهنمایی. مدرسه ی نیایش! با اینکه از سالی که من از اون خراب شده در اومدم و دبیرستانی شدم، بارها جای مدرسه رو عوض کردن هر بار از جلوی درش رد می شم می گم رو سر کادر دفتری و تک تک دبیراش خراب شه
اولش که مدیر عوضیش فرزانه عزیزی
دومیش معاونش خانوم آزادبیگی
سومیش مشاور و دبیر حرفه و فن کبری رجائیان: یک عقده ای به تمام معنا که یه روز قربون صدقت می رفت و یه روز از کنارت رد می شد پاچتو می گرفت
بعدی خانوم سیرانلو دبیر ورزش
بعدی خانوم جزمی دبیر هنر که فکر کنم نفرین کل بچه های دهه شصتی بجنورد پشتش باشه. مثلا وقتی می خواست بگه خیلی زرنگه و حواسش به همه چیز هست، قشنگ نگات می کرد که مثلا داری کتاب ورق می زنی، بعد برمی گشت رو به تخته سیاه و در حال نوشتن می گفت: «صمدی شادلو کتابو بذار » در اون حالت که اون می گفت من ده دقیقه بود که کتابو بسته بودم و مشغول چرت نوشتن روی میز بودم.
یه شهناز رزاز بود، اونم پیر خرفتی بود برای خودش. دبیر ریاضی دوم و سوم راهنمایی. اونم تو روووووووووووحش. هرچند فامیله باهامون ولی به جهنم. دوباره تو رووووووحش
دیگه جونم براتون بگه...
چیز زیاد دیگه ای یادم نمیاد
فامیل دبیرای دبیرستانو که کلا یادم نیست به جز مدیر دبیرستان شاهد خانوم سلماسی
اونم خدا بخواد یه روز کارش گیر من می شه اونوقت اساس اشکشو درمیارم
بازم اگه کسی هست از کادر مدرسه ی نیایش حتما یاداوری کنین. نمی خوام کسی جا بمونه...

[ چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

بابا

دلم برات می سوزه

خیلی گناه داری بابا

نمی دونم رنگ زندگی کی می خواد برای تو عوض شه

[ دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

وسط آتیش جهنم هم که باشی، یکی جای سوختگی هاتو ببوسه می گی به جهنم، بذار بیشتر بسوزهنیشخند

 

ولی آی می سوزه ها...

[ شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

چقدر تکراری می شوی، وقتی اندیشه هایت را باغبانی نمیکنی.
چقدر تکراری می شوی، وقتی در کوچه پس کوچه های گذشته، در پی خاطراتی هستی تا تلخ وشیرینش را در زیر زبان مزه کنی.
چقدر تکراری می شوی، وقتی مثل همیشه است حرفهایت، باورهایت، رفتارت، نادانی هایت، ...
چقدر تکراری می شوی وقتی یاد نداری از اکنونت بگذری و خطر کنی، جستجو کنی...و سالهاست همینی هستی که هستی!
و من چقدر تکراریم و از کلمه تکرار استفاده میکنم!

[ سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

عصر حالم خیلی بد شد

بی نفس شدم

چارشنبه وقت دکتر دارم و در پس اون یحتمل تست ورزش

ای خدا مارو بخیال...

[ سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

بیدار که می شی باید حداقل نیم ساعت واسه خودت باشی

موهاتو نبندی

به جای لنز، عینک بزنی

پرده ها رو بیخیال باشی که کنار نزدی هنوز

هرچند شوهرت غر بزنه که یه صبحونه ندادی به ما امروز، ولی آشپزخونه هنوز سوت و کور باشه و صدای قل قل کتری نیاد.( من از چای ساز خوشم نمیاد)

باید همونجور که هنوز هپلیِ خواب هستی بشینی فکر کنی که دیشب چی خواب دیدی

بعد کم کم چای سبزِ خونِت کم بشه و پاشی آب جوش رو به راه کنی و موهاتو ببندی که فکرای پراکندتو جمع کنی توی سرت.

به فکر بیفتی که حمیدرضا بدون صبحونه رفته اداره

اینکه باید داروهاتو شروع کنی که تا آخر شب ترافیک دارویی نداشته باشی

اینکه ناهاررررررررررر چکار کنی

تقویمو نگاه کنی بگی آخیییییش امروز دوازدهمه. بدونی که از شام درست کردن راحتی 

به میز تحریر دایی چشمت بیفته و توی دلت بگی به یادتم دایی و بعد خروار ترجمه های دلربای روش...

طوطی رو بیدار کنی و برات غرغر کنه و پشتش رو بکنه بره

و ....

چه زود شب می شه این روز...

[ یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

نمی دونم چجوریه که پولی که هر ماه به حساب سگ های معصوم پناهگاه مهر می ریزم، از یه راه جدا درمیاد

همیشه یه ترجمه ی اضافه ی یهویی یا چند جلسه کلاس خصوصی فوری و فوتی

یا سفارش یه جعبه ی هدیه

مال این ماهم جور شد...

[ پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

دیشب حالم خوب نبود و خوابم نمی برد.

حمیدرضا بیدار شد از غلت زدن ها و نق و نوق کردن های من.

- آب بیارم؟

+ نه

- نون پنیر می خوری؟

+ نچ

- بریم درمانگاه؟

+ نهههه!

_ قصه بگم؟؟

از خود راضی هوم

فکر کنم بیچاره از حرفی که زد پشیمون شد.

کلی فکر کرد و گفت من فقط قصه ی شنگول و منگول رو بلدم.

گفتم اشکالی نداره بگو.

هیچی دیگه، بنده مثل یک کودک تبدار معصوم ولو شدم تا آقا قصه بگن.

یکی بود یکی نبود.... غیر از خدا هیچکس نبود.... توی یه جنگل یه خانوم بزه با بچه هاش زندگی می کرد... سه تا بچه داشت... شنگول و منگول و ...

ای بابا سومی اسمش چی بود؟

گفتم حبه ی انگور...

گفت آها...

خلاصه این مامان بزه هر روز صبح باید می رفت...

بعد از چند دقیقه هی می دیدم صداش داره کمتر می شه. چشمامو باز کردم دیدم داره از قصه ی خودش خوابش می بره.

دیگه یهو کلا قطع شد.

تکونش که دادم یهو چشماشو باز کرد و همونطور که هنوز چشمش به سقف بود شروع کرد ادامه ی قصه رو گفتن...

تا به اونجایی رسید که آقا گرگه پشت دره و بچه ها دارن می گن اینجات کجه، اونجات کجه و ننشون رو به رخ گرگه می کشن:

منگول به گرگه گفت: صدای تو ضخیمه صدای مامان ما نازکه....

گفتم صدای گرگه چیه؟؟؟؟!!!!!

گفت ها؟!؟!؟!

گفتم صدای گرگه ضخیمه؟؟!!!؟؟؟!!!

خلاصه دیگه دیدیم از قصه ی آقا حمیدرضا به جایی نمی رسیم.

تا خود صبح که الان باشه بنده با مزرعه بازی و فیس گذروندم. ایشونم که الان بیدار شدن رفتن اداره.

منم همچنان دارم به صدای ضخیم آقا گرگه می خندم....

 

[ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٩ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

نمی دونم این سرماخوردگی از کجا اومده

ولی چند ماهی هست که هیچ درد و مرضی منو از پا نمی ندازه

حتی در سخت ترین وضعیتتشویق

[ یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

عشق های نافرجام

دردهای زیاد

زندگی سگی...

همه ی این ها ارزانیت باد عشق من...

[ شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۳:٥۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
[ جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

تو روووووووووووح بعضی مادرا

به علت وجود بی وجودشون

[ پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

نمی دونم

به نظرت نفرین چقد ممکنه زندگیتو زیر و رو کنه؟

[ پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

کی می گه لذتی که توی بخشیدن هست توی انتقام نیست؟

دروغ محضه

لذتی که توی کینه و نفرت و انتقام هست، توی هیچ بخشیدن احمقانه ای نیست

من انتقام رو شروع کردم

فعلا طی دو روز دهن دو نفر رو صاف نمودم

نوبت بقیه هم می رسه خدا بخواداز خود راضی

[ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می بینی جوجه مزاحم؟ نه تو نه هیچ جاندار دیگه ای از مادر زاده نشده که بتونه منو از نوشتن بازداره...فقط خودتو از خوندنشون محروم کردی
امکانات وب