بیراهه
قالب وبلاگ

دهن سرویسی یعنی برای عروسیت مواد بازاری رو نپسندی و بخوای همه چیز طبق سلیقه ی خودت باشه. 

این یعنی باید کفش آهنین بپوشی و کمر همت ببندی و بی خیال شهرت بشی و بری دنبال مواد مورد نظر توی شهرهای بزرگتر.

شانس بیاری یه چیزایی پیدا می کنی ولی معمولا شانس نمیاری و به نتیجه می رسی که خودت دست به کار بشی از جمله برای کارت عروسی و سفره ی عقد.

مسلما کار دستی درست کردن رو همیشه دوست داشتم اما درست کردن 400 تا کارت هر کسی رو بیزار می کنه.

اینکه از الان مشغول باشی برای 4 ماه دیگه وسط هال خونه ی بابا رو گند بزنی که ببینی میز رو چجوری بچینی بهتره.

اینا تازه قسمت بسیار کوچیکی از کارهایی هست که دست خودم رو می بوسه

ولی شک ندارم که تحمل همه ی این بیچارگی ها به یه چیز می ارزه و اون اینه که من و حمیدرضا از اون خونه مجردی که قبل از ازدواج گرفته بودیم با وسایل دانشجویی به یه جای عیان (نه پنهانی) نقل مکان خواهیم کرد.

هرچند که اون روزا رو هیچوقت فراموش نمی کنم. در و دیوار خونه ی روزهای مجردی بوی آرامش می ده هنوز. از هر جنگ و دعوا و برنامه ریزی های اعصاب خرد کن که برمی گردیم، یه دمنوش و سرامیک های یخش و یه بالش مشترک و یه فیلم قشنگ همه ی دغدغه های دنیا رو ازمون دور می کنه.

خونه ی عشق بود

یادش همیشه پا بر جا...

[ شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

مامان همیشه می گفت من نمی دونم تو بچه ی منی یا بچه ی خاله مصی!

می گفت انگار توی دنیا یه کپی از خاله گرفته باشن و اونم تویی. می گفت همین که یه نمونه از پلاستیک فریزر شستن ها جهت جلوگیری از آلودگی زمین، دل رحمی های بیش از حد و احمقانه، جست و خیز کردن های اضافه، سرویس دهی های بی مورد به دیگران که از رفتارهای خاله هست رو توی خونه دارم خوشحالم.

خاله و مامان از هم دور بودن

حالا سارا می گه انگار یه کپی از تو، توی خونه ی ما هست. یه صبای کوچیک به اسم لنا. مدل خوابیدنش، بی میلیش به غذا، پا دردهای نیمه شبی، مدل مو، مدل خندیدن و خیلی چیزهای دیگه...

نمی دونم...

خونه ی ما انگار خونه ی خاله و خواهر زاده هاست

نسل بچه های من و لنا چجوری بشه؟

خدا بخیر کنه...

[ پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٤ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

چندین سال در گذشته زندگی کردم و به گذشته فکر کردم و نبش قبر کردم.

حالا دارم توی حال زندگی می کنم. به جایی که هستم و اتفاق هایی که درش می افته فکر می کنم.

فکر کنم به زودی به آینده خواهم پیوست....

[ یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

بی نظیره وقتی می بینی اطرافیانت چیزهایی و موقعیت هایی رو به دست آوردن که زمانی آرزوی تو بوده...

پی نوشت: لنای عزیزم تو همه ی امید و آرزوی منی دخترم...

[ پنجشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

بهترین قسمت زندگی وقتیه که یه ظرف سالاد درست می کنی و می شینی جلو تلویزیون و یهو سه تا فنچ می ریزن سرت و هر کی یه تیکه کاهو برمی داره و روی پات شروع به خوردن می کنه

[ سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٤:٥٦ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

حالم خوبه

انگار ورق برگشته و همه به تکاپو افتادن که چجوری افتضاحی که به بار آوردن رو صاف کنن.

خواب های خوب می بینم این روزها. خواب عاشق شدن...

خواب پرواز پرنده. پرواز فنچ های عزیزم. بدون سقف، بدون مرز...

یک بار یکی می گفت پرنده در خواب یعنی افکارت و من مشعوفم که بالاخره تونستم افکارم رو به پرواز در بیارم.

هوا بی نظیره این روزها و من از طبیعت گردی سیر نمی شم.

لذت بخش ترین قسمت این طبیعت گردی ها اینه که یکی مدام بهت متذکر بشه که پات هنوز وضعیت رضایت بخشی نداره و بهتره آروم تر بدوی...

کتاب ها بی نظیرن...

خوابیدن روی فرش طبیعت و کتاب خوندن...

من از وقتی روح کسی رو رها کردم همه ی خوبی های عالم به دلم هجوم آوردن...

پی نوشت: امشب ساعت هشت و نیم به وقت محلی و به مدت یک ساعت، ساعت زمین هست. لطفا چراغ ها و وسایل برقی تون رو به مدت یک ساعت خاموش کنید تا کمکی به محیط زیست و زمین عزیزمون کرده باشیم. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

دیگه آدم چنگ زدن به گذشته ها نیستم

[ دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

اومدن بهار بی نظیر بود

گفته بودم که این بهار که بیاد دیگه خاطره ای از گذشته ها نخواهم داشت.

بهار شاد و مبارک...

[ جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می بینی جوجه مزاحم؟ نه تو نه هیچ جاندار دیگه ای از مادر زاده نشده که بتونه منو از نوشتن بازداره...فقط خودتو از خوندنشون محروم کردی
امکانات وب