بیراهه
قالب وبلاگ

همین الان که اینجا نشستم و دارم به صورت بهت زده اینو می نویسم به یه چیزی پی بردم.
خاله ی کوچیک حمیدرضا الان زنگ زد و گفت صبا بالاخره شروین فهمید تو رو کجا دیده.
گفتم خب؟ کجا؟
گفت توی ساختمونمون. همون روزی که شیر آب آشپزخونه ات خراب شده بود!!!!!!!
من نمی فهمم!!!!!!
یعنی واقعا دنیا اینقدر کوچیکه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جریان اینه که من دو سه سال پیش به مدت چند ماه تهران زندگی کردم.
تنها بودم و سرم به کار خودم بود.
البته توی ساختمونی که من بودم همه سرشون به کار خودشون بود.
یه روز صبح با صدای امواج دریا بیدار شدم و صدا رو که دنبال کردم به آشپزخونه رسیدم.
به زحمت سر و ته شیر رو هم آوردم و رفتم که شیر اصلی رو ببندم.
اون همه شیر فلکه و منم بدون عینک و لنز
یه آقایی اومد گفت چی شده؟
منم قضیه رو توضیح دادم و کمکم کرد و مشکل حل شد.
از اونجایی که پسر کنارم بود طرف کلی ذوق کرد و گفت منم گربه دارم.
خلاصه زحمت کشید اومد بالا و شیر رو برام درست کرد و دوباره برگشت شیر فلکه رو باز کرد.
من اون موقع فکر کردم ایشون یه آقا پسر سرخوش تهرانی هستن.
غیر از اون هم دیگه برخوردی نداشتیم.
روز بله برون ما پارسال، شروین آقا(شوهر خاله) تشریف آوردن و گفتن من شما رو کجا دیدم؟
گفتم نمی دونم.
از اون به بعدم هربار که می اومد بجنورد می گفت من تو رو یه جایی دیدم.
منم که بدون لنز و عینک خب اصلا ندیده بودم کیه طرف که بخواد آشنا باشه برام.
دیگه خاله جون امروز عکس بنده و پسر رو که به همسرشون نشون دادن طرف یادش اومده که منو کجا دیده.
ای خدا شانسو ببین
بری تهران از دست این جماعت فرار کنی!
از قضا توی ساختمونی بری که خاله ی همسر آینده ات همونجا زندگی می کنه!
از قضا شوهر خاله ی همسر آینده ات بیاد کمکت کنه!
از قضا شانس آورده باشی سوتی نداده باشی!
از قضا فکر کنی آقا پسر سرخوشی هستن ولی متخصص بیهوشی باشن با یه دختر 5 ساله!
از قضا من بچه ی خوبی بودم و پارتی و اینا نگرفتم توی اون خونه! 

[ دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

خواب عشق دیدم

صدا همون صدای پر آرامش بود

عشق هنوز بود

شادی توی راه بود

سر من روی شونه ی عشق بود

اما اشک نبود

 

[ یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

امروز یک ساله که ما با همیم

من و حمیدرضا

یک ساله که هم سر و در کنار همیم

از همه چیز و همه چیز که بگدریم حمیدرضا بهترین دوستیه که توی همه ی عمرم داشتم.

و مسلما دوست ها هم گاهی باهم بحث می کنن

روزها دارن بهتر هم می شن

و ما خوشحالیم

21 اردیبهشت های زیادی کنار هم خواهیم داشت

و...

سال نو مبارک عزیزم...

[ یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

صبح خواب می دیدم که دعوا بود. من و بابا، من و بابای حمید، من و عمو رضا، من و سارا و من و خیلی های دیگه...

وسط اون همه شلوغی و غم یهو پسر پرواز کنان از اون دور دورا اومد نشست روی انگشت اشاره ام که انگار توی هوا منتظر اون بوده...

بعد توی خواب همه یهو رفتن

من موندم و پسر عزیزم که سه ساله ندیدمش

بیدار که شدم دیدم دستم به همون حالت بالای سرم هست و انگشتم منتظر پسر...

شاید هم پسر وقتی خواب بودم اومده نشسته و بعد هم رفته...

 

[ جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

بعضی ها یهو وارد زندگیت می شن. یعنی مثلا از یه بازی ساده ی اینترنتی شروع می شه.

بعد آشنا می شین. بعد دوست می شین. بعد صمیمی می شین و بعد قسمتی از روزگار و زندگیت می شه.

نه تنها دوست تو، بلکه دوست عزیز ترین موجود زندگیت هم می شه.

کاش همیشه همه چیز همینقدر خوب باشه.

یعنی وقتی کسی قسمتی از زندگیت شد بدونی و اطمینان داشته باشی که همیشه می مونه.

ولی بدی ماجرا همینجاست که تا میای از وجود و آرامشش لذت ببری خبرای بدی می شنوی.

نمی دونم چرا؟

میثم

ما که به این وضعیت عادت کرده بودیم. می دونم برای خودت خسته کننده تر از این وجود نداره.

قلبم می گیره وقتی با کمک دستات روی دسته های ویلچرت بلند می شی که از خستگی دائم نشستن کم کنی.

ولی اینا به یه نگرانی عظیم دیگه برای ما، برای خونوادت، برای مهرنوش، توی لحظه هایی که بیهوشی و عمیق ترین خواب رو تجربه می کنی می ارزه.

تو این تصمیم رو گرفتی که دوباره عمل کنی

دوباره ریسک شکست رو پذیرفتی اما ...

دردناکه اگه دوباره نشه...

برای سومین بار نشه...

یا حتی شاید بدتر بشه

ترس عمیقی دارم میثم

از 10 مرداد می ترسم که اومدنش نزدیکه

از آگست فرستی که برای من شد زندگی دوباره و ممکنه برای تو آخرین روز باشه می ترسم میثم.

امید من به آرامش توئه

آرامش و شادی توئه که ما رو به این عمل امیدوار می کنه.

اگه بری و برنگردی ما عروسیمون رو چکار کنیم بدون تو...

دلم می خواد باشی...

همیشه باشی...

حتی روی ویلچر...

[ جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

اعتراف می کنم که آدم فراموش کردن یا زیر پا گذاشتن گذشته ام نیستم.

تا دری به تخته ای می خوره دوباره عاشق می شم. دلتنگ می شم.

و هرچند عین روز روشنه که اتفاق های قبل هیچ وقت تکرار نمی شه و نباید هم بشه.

خوشحالم که هنوز چیزهایی برای روز مباد نگه داشتم.

هنوز چیزهایی دارم که حتی برای چند لحظه ی کوتاه منو پرت کنه توی خاطرات قشنگم و قلقلکم (غلغلکم) بده.

این مدل تپش قلب رو دوست دارم

امروز فقط برای خودم، سارا و لنا آرامش می خوام.

همیشه فقط این دو نفر توی دعاهای من جا داشتن اما امروز خودم رو هم دوست دارم و دلم می خواد هر سه کنار هم آرامش و شادی داشته باشیم.

همین...

[ شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

زندگی کوتاه تر از اونه که بخوای یه روز دیگه خودت رو سرزنش کنی...

[ سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می بینی جوجه مزاحم؟ نه تو نه هیچ جاندار دیگه ای از مادر زاده نشده که بتونه منو از نوشتن بازداره...فقط خودتو از خوندنشون محروم کردی
امکانات وب