بیراهه
قالب وبلاگ

این تنها معشوق بودن این روزها پوچی و بیهودگی آور شده برای من

من روزهایی برای خودم هایی داشتم که غرق در لذت حضورشان می شدم در بی حضوری معشوقم...

در مرگ

در تنهایی و در غربت

برای خودم هایم گاهی آواز بلند بود

گاهی رقص

معمولا در سکوت و اشک

آواز در سکوت

حرف در سکوت

رقص در سکوت

که باور کنی یا نه من در ذهنم این بیخود بازی ها را در میاوردم و از خودم لذت می بردم

یاسر را یادم هست که می گفت تو چقدر آزاده ای دختر

و فاطمه خانوم که همیشه آرامشم هست

در آزاده بودن من شکی نیست

و این آزادگی را که مفت به چنگ نیاورده ام به هییییییچ بها و بهانه ای نمی فروشم

و سخت بر اینم که هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش

 

[ دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

هر اتفاقی هم که بیفته می دونی؟؟؟؟
فراموش کردنت شاید شاید شاید با مرگ من و رویاهایم امکان پذیر باشه عزیزم... 

[ دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

بشکست عهد و ز غم ما هیچ غم نداشت

.

.

.

.

.

.

حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی

هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت

[ شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

دقیقا دو ساعت پیش بود که اتفاق افتاد. 

لباس عروس رو خریده بودیم و توی جاده در حال برگشت بودیم.

در عرض پنج دقیقه همه اون اتفاقا افتاد.

آسمون قهوه ای شد و زمین و زمان به هم دوخته شد.

طوفان شده بود

مجبور شدیم توقف کنیم

طوفان که تموم شد دیدیم همه واستادن. کسی نمی تونست حرکت کنه.

یهو حمید فریاد زنان از ماشین پیاده شد و به عقب دوید

وحشت کرده بودم از صحنه ای که می دیدم 

طاقی که وسط جاده زده بودن « به خراسان شمالی خوش آمدید» با تمام ستون های بتنی ش افتاده بود روی یه پراید

منم دویدم ولی از نیمه ی راه با صحنه هایی که دیدم نتونستم برگردم

خون بود

تیکه های مغز روی کاپوت بود

 

پی نوشت: این متن رو دیشب نیمه کاره رها کردم چون حالم بد بود از این قضیه
حالا تکمیلش می کنم فقط جهت اطلاع رسانی:
45 دقیقن اونجا بودیم یه خانوم که راننده ی اون ماشین بود به طرز فجیعی کشته شده بود ولی چند تا خانم و بچه  ی دیگه که توی ماشین بودن به ظاهر زنده بودن. آتشنشانی جواب نمی داد فقط تونستم 115 رو پیدا کنم. تا وقتی آتشنشانی رسید حمیدرضا و 100 نفر دیگه از مسافرها که توی جاده بودن ماشین رو به سختی از زیر آوار بتنی بیرون آوردن که بیشتر از اون به بدنه ی ماشین فشار نیاد. اون یه نفر که مرد...
بعدش هم یکم بارون گرفت و هوا صاف صاف شد. انگار فقط همون یه نفر توی دنیا اضافه بود...
انگار فقط همون چند نفر شاهد قطعه قطعه شدن مادر یا خواهر یا دوستشون می شدن...
براشون آرزوی صبر و آرامش دارم
هرچند حال ما هم بهتر از اونا نیست... 

[ سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

از سه سال پیش چنین روزی و چنین ساعت هایی بود که غم و غصه ی ما شروع شد.

شب دلگیری بود که فردا صبحش فهمیدیم دایی بساطش رو جمع کرده و بدون خداحافظی و کوچکترین آمادگی راهی اون دنیا شده.

از اون روز بود که غم ها و افسردگی ها و یکی یکی رفتن های خونواده ی ما شروع شد...

خرداد 90 ماه بدی بود

دیگه نمی خوام یادم بیاد

خیلی وقته سعی می کنم چیزی به نام تاریخ رو فراموش کنم

حتی اگه جلوی چشمم بیاد پاکش می کنم

از نیمه ی راه خاطراتم برمی گردم

دیگه نمی خوام یادم بیاد که 22 خرداد همون سال....

نمی خوام یادم بیاد که 4 روز بعدش...

و 2 مرداد که پسرم رفت...

10 مرداد که من ...

اینا همش غمش کم شد ولی دایی غمت کم نمی شه


داغت هنوز می سوزونه 
می سوزونه.... 

[ دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

دلم تنگه
بیچاره دلم...

[ شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

این روزا کمتر وقت می کنم به اینترنت سر بزنم و اگه هم بیام در حد مزرعه بازی هستش فقط.

درگیر مراسم خواستگاری شهرزادیم و چون خودم خیلی وقت نیست که این دوران رو گذروندم سعی می کنم هرچی می گه فقط اوکی بدم چون به هر حال این دوران استرس خاص خودش رو داره و دیگران هم از هیچی در ایجاد استرس های بیشتر برای عروس و داماد و مخصوصا عروس کم نمی ذارن.
من فقط می تونم خودم و کمی هم حمیدرضا رو تحت کنترل داشته باشم که کاری نکنه یا حرفی نزنه که شهرزاد ناراحت بشه.

به هر حال این وضعیت در حداکثر موارد یک بار برای هر آدمی پیش میاد اونم آدمی که 5 سال تلاش کرده و رابطه رو دورادور حفظ کرده تا به ازدواج برسه و چقدر بده که هرکسی از راه می رسه ایرادی از کارها یا قیافه و تیپ داماد می گیره و سعی می کنه حرف خودش رو برای بهتر انجام شدن کارها به کرسی بنشونه بدون در نظر گرفتن سلیقه ی عروس و داماد و اینکه این مراسم برای اون ها و مال اونها و برای خوشحالی اون هاست پس بهتره اونجور که اون ها دوست دارن برگزار بشه.

نمی دونم چرا ما این رو فراموش کردیم

این روزا سعی می کنم اون جوری که شهرزاد نیاز داره کنارش باشم چون نه خواهر داره نه هم سن و سال دیگه ای که بتونه حرفاشو بزنه. اگه نظری بخواد نظر می دم ولی در نهایت کمک می کنم کاری رو که باب میلش هست رو انجام بده.

همچین زن برادر خوبی هستم من... 

[ جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

حالم بهتره
تنها که می شم به عشق فکر می کنم

همیشه عاشق چیزی بوده ام حتی وقتی عاشق هیچ چیز یا هیچکس نبودم

بعد ها فهمیدم عاشق هرچیزی که شدم گذاشتمش و رفتم

باید عاشق شد و رفت تا عشق بمونه

عشق اگه کنارت باشه می میره

می میره و می شه دوست داشتن

باید عشق بمونه که شعر بمونه

شعر بمونه که موسیقی بمونه

موسیقی بمونه که حیات بمونه

من رفته ام عزیزم

باید عاشق شد و رفت

باید می رفتی عزیزم

باید می رفتم عزیزم

باید مدام بری از جلوی چشمم عزیزم

هر روز هزار بار

که سر بلند کنم و ببینمت

که ببینم داری می ری

بغض کنم

عزیزم...

عزیزم...

عزیزم... 

[ شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:٢٥ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

از دیشب می خواستم بیام و چیزای خوب خوب بنویسم.

دیشب کار داشتم و موند برای الان
ولی الان حالم خوب نیست و تپش قلب شدیدی دارم

نمی دونم باز چشه

 

[ شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می بینی جوجه مزاحم؟ نه تو نه هیچ جاندار دیگه ای از مادر زاده نشده که بتونه منو از نوشتن بازداره...فقط خودتو از خوندنشون محروم کردی
امکانات وب