بیراهه
قالب وبلاگ

خدایا آرامش بده

من آدم اشک ریختن برای آدم ها نبودم

اما از ظهر که تصویر بچه ای هم سن لنا رو دیدم که توی صدای بمب و موشک ضجه می زد و با مادرش می دوید که جونش رو به در ببره دنیام رو سرم خراب شد.

چکار می تونم بکنم جز دعا؟؟؟؟

چرا جنگ؟؟؟؟

چرا بچه های معصوم زیر موشک؟؟؟؟

خدایا صلح می خوام

من مسلمون و بقیه هیچی

اصلا همه دنیا مسلمون و من هیچی

صدای من رو بشنو

دل بچه ها کوچیکه

دلشون رو نلرزون

خدایا بچه ها عزیزن...

 

[ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

دلم خنده ی مردم شهرم را می خواهد...

[ شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

نقاشیم از دوره ی راهنمایی رو به افتضاح شدن رفت.

چیزی که عاشقش بودم. چیزی که من و سارا رو ساعت ها بدون حرف کنار هم می نشوند.

که من سمت چپ تابلو رو بکشم و اون سمت راستش رو.

معلم هنر نقاشی رو از یاد من برد و دیگه هیچ وقت نتونستم دنیا رو جوری که دوست دارم ببینم و رنگ بزنم.

سال ها گذشته و من فقط نوشتم از چیزهایی که باید می کشیدم و می دیدم و نشون می دادم.

نوشتن هم مرهمی بود

اما کافی نبود

حالا توی مدت کوتاهی که اینستاگرام رو کشف کردم دنیا رو جوری که باید ببینم می بینم.

اینستاگرام فقط اینستاگرام نیست برای من.

دنیای طرز تفکر من و کلید کردن من روی یک فکر با طرح ها و رنگ های مختلف هست.

رنگ دنیای من معمولا سیاه و سفید یا رنگیِ ابری و گاهی رنگیِ خاکی هست...

و این طرح و نقش های دوست داشتنی من هستند که زندگی من رو رنگارنگ کنند و قابل درک...

[ سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]

من معمولا کلاس های آقایون رو بر نمی دارم. یا بزرگسالان به صورت مختلط یا پسر بچه ها.

این ترم مجبور شدم کلاس آقایون رو بردارم. آقایون که چه عرض کنم، آقا پسرهای هم سن و سال خودم.

برای اینکه سر کلاس راحت باشم حمیدرضا هم به عنوان شاگرد افتخاری سر کلاس شرکت می کنه که البته کسی نمی دونست چه نسبتی با هم داریم غیر از مدیریت موسسه و باقی همکارا.

دیروز بنا به دلایلی کسی نبود که لنا پیشش بمونه و مجبور شدیم با خودمون ببریمش سر کلاس.

لحظه ی ورود به کلاس لنا دستش توی دست من بود و بعدش پرید توی بغل حمیدرضا.

بچه ها بسیار متعجب جویای قضیه شدن و من بالاخره بعد از هشت جلسه توضیح دادم که حمیدرضا همسر من هست و طفلک ها فکر کرده بودن لنا هم حتما دخترمونه که اینجور پریده بغلش.

منم رو نکردم که لنا چه نسبتی داره.

خلاصه اینکه کل آقایون که فکر می کردن بنده مجرد هستم و حمیدرضا رو به عنوان همکلاسیشون می دونستن دچار شکست عشقی خطرناکی شدن.

من نگران ریزش تعداد شاگردا هستم...

یاه...یاه...یاه...

[ سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ صبا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می بینی جوجه مزاحم؟ نه تو نه هیچ جاندار دیگه ای از مادر زاده نشده که بتونه منو از نوشتن بازداره...فقط خودتو از خوندنشون محروم کردی
امکانات وب