مرا چه می شود؟ (الف) (4)

باز قدم زدن های نصفه شب توی حیاط و دم دمای صبح تکیه دادن به دیوار  و خوابیدن شروع شد!

باز عدم قدرت اشک ریختن از شدت ناراحتی اومد سراغم!

مدت ها بود درد قلب نداشتم اما...

تو در چه حالی هستی؟

مطمئنا" حال تو از من بدتره!

دلم می خواد حرفم رو بفهمی احسان.

چرا هیچ وقت من رو نمی دیدی؟

چرا گذاشتی روزای آخر اینقدر بهم بد بگذره که حاضر بشم اون حرفا رو بهت بگم؟

از دکتر تا 8 آذر برای از بین بردن مشکلم وقت گرفته بودم، اما به قول خودت تمرکزم رو از دست دادم و اون کار، بدون تمرکز محاله که انجام بشه!

هرچند اینقدر فکرم مشغول توئه که دیگه حتی فرصت فکر کردن بهش رو هم ندارم. هرچند، مهم هم نیست!

الان فقط تو مهمی! تویی که باید برگردی و هر دومون رو از این وضع نجات بدی.

تویی که نباید بذاری این دیوارا خراب بشن.

تویی که ...

 

کمی برای پت: پت جونم، می دونم که می فهمی ، چون من هم می فهمم. نمی دونم آخرش چی می شه، اما امیدوارم هرچی می شه بد نباشه. هم برای من که تو رو می فهمم و هم برای تو که من رو.

 

در ضمن این وبلاگ آپ نخواهد شد مگر زمانی که احسان هم باشه

/ 0 نظر / 48 بازدید