به سوی کامیابی...

زمانی شروع به خوندن کردم که بی نهایت نا امید بودم. با خبر تازه و نه چندان خوشایندی که در مورد خودم شنیدم، این نا امیدی در بسته ای شد به روی من.

راه رفتم، غصه خوردم، گریه کردم، فکر کردم، درد کشیدم و نتیجه... هیچ!

البته شاید یک نتیجه: محکم تر شدن در نا امیدی!

تا اینکه اون روز با آیدا در این مورد صحبت کردم. اما دلیلش رو نتونستم بگم، چون هنوز برای خودم هم غیر قابل باوره.

دلیلی که سعی کردم دو تا از بهترین دوستانم رو از خودم برنجونم، بلکه بتونم دورشون کنم! که خوب زیاد هم موفق نبودم.

در حین صحبت با آیدا، حرفش رو قطع کرد و پرسید: تو جلد اول « به سوی کامیابی » رو نداری؟

نداشتم!     فقط جلدهای 2 و 3 و 4

گفت: اگه یه زمانی پیداش کردی، حتما" به من هم بده. خیلی بهش احتیاج دارم.

کتاب های به سوی کامیابی رو قبلا" خونده بودم، اما چندان واسم جذاب نبود و مسلما" چیزی هم نفهمیده بودم.

کنجکاو شدم که ببینم چرا اینقدر دنبال جلد اول می گرده. و توضیحش این بود" از همه چیز قطع امید کرده بودم تا اینکه یکی بهم معرفی اش کرد. حالا دارم درس می خونم، با عشق درس می خونم، سه ماه دیگه کنکور ارشده، درسته تا الان هیچی نخوندم اما توی همین سه ماه هم خیلی کار ها می تونم بکنم و ....

بعد از اون حرف ها کلا" کتاب رو فراموش کردم.

شب در حال فکر کردن بودم که یاد کتاب افتادم. سریع رفتم سراغش و چند صفحه خوندم.

جالبه اگه بگم با همون چند صفحه درونم خیلی اتفاقا افتاد. حالا که اینا رو می نویسم، فقط 20 صفحه از جلد 2 رو خوندم.

قدم های اول رو برداشتم و حالا خنده دار نیست اگه بگم سعی دارم خودم رو درمان کنم؟ بدون دارو.

در مورد اکثر درد هام توی 20 صفحه ی اول موفق بودم.

تا آخر کتاب...

 

یک دعا: از خدا می خوام هاله توی آزمون عملی که جمعه داره موفق باشه. واقعا" از ته دل می خوام.

 

چهارشنبه        8/8/1387

_____________________________________________________________________

نمی دونم مطلع هستید یا نه که جشنواره ی تئاتر رضوی، توی بجنورد برگزار می شه.

هر روز چهار تا نمایش اجرا می شه. تا امروز من سه تا دیدم که البته هر سه به معنای واقعی افتضاح بودند.

امروز عصر موقع اجرای یکی از نمایش ها اینقدر اعصابم به هم ریخت از بی محتوا بودنش که دلم می خواست کارگردان رو پیدا کنم و همچین...

خلا صه، نمایش که تموم شد، دکتر عزیزی( که به اتفاق جناب نصیریان  برای داوری اومدن اینجا) بعد از اجرای نمایش سریع بلند شدند و قصد بیرون رفتن از سالن رو داشتن.

از قیافه شون مشخص بود که امکان داره به خاطر نمایش مشکلی واسشون پیش اومده باشه.

من سر ردیف نشسته  بودم و اینقدر نمایش خواب آور بود که دلم می خواست به یکی بگم حالم از اجرا بد شده.

ایشون در حال ترک سالن بودن که از کنار بنده رد شدن.

من هم که شیطونیم گرفته بود گفتم: آقا صبح به خیر. خسته نباشید.

ایشون که یه مقداری از این حرف من جا خورده بودن، با لبخندی گفتن: صبح شما هم به خیر. ممنون

 

یه ذره دلم خونک شد که حداقل داور، درد تماشاگر رو فهمید...

 

سه شنبه         14/8/1387

_____________________________________________________________________

الا ای طوطی گویای اسرار

مبادا خالیت شکر ز منقار

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید

که خوش نقشی نمودی از خط یار

سخن سر بسته گفتی با حریفان

خدا را زین معما پرده بردار

بروی ما زن از ساغر گلابی

که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار

چه ره بود این که زد در پرده مطرب

که می رقصند با هم مست و هشیار

از آن افیون که ساقی در می افکند

حریفان را نه سر ماند و نه دستار

خرد هر چند نقد کائنات است

چه سنجد پیش عشق کیمیا کار

سکندر را نمی بخشند آبی

به زور و زر میسر نیست این کار

بیا و حال اهل درد بشنو

به لفظ اندک و معنی بسیار

بت چینی عدوی دین و دل هاست

خداوندا دل و دینم نگه دار

به مستوران مگو اسرار مستی

حدیث جان مگو با نقش دیوار

به یمن دولت منصور شاهی

علم شد حافظ اندر نظم اشعار

خداوندی به جای بندگان کرد

خداوندا ز آفاتش نگه دار

/ 0 نظر / 25 بازدید